تبلیغات
نسل سوخته

سخنرانی منتشر نشده دكتر عبدالكریم سروش

آن‌چه می‌خواهم در باب آن با شما سخن گویم قصه روشن‌فكری است كه مورد توجه جمع كثیری از تحصیل‌كردگان، دردمندان و فرهیختگان ما قرار گرفته و به‌جا است كه دربارة آن سخن رود و احتجاجات تازه‌ای بر احتجاجات پیشین افزوده شود


درمقدمه، نمونه‌ای را برای مقایسه و داوری ذكر می‌كنم: در فرهنگ همة ادیان كسانی به نام متكلمان بوده‌اند كه دفاع عقلانی از دین را بر عهده داشته‌اند؛ آنها خود چنین ادعایی داشته‌اند و دیگران نیز آنان را به این صفت و سمت شناخته‌اند. مخالفان آنها كسانی بودند كه نمی‌خواستند از دین دفاع عقلانی برود و البته موضع مخالفت آنان موضع ویژه‌ای بود. در كنار متكلمان، فیلسوفان هم بودند كه متعهد به دفاع از دیانت ویژه‌ای نبودند و اساساً موضوع معرفت آنها دینی نبود، بلكه كل هستی را مورد بررسی و مطالعة عقلانی قرار می‌دادند و به تعبیر خود، دانش متافیزیك را به وجود می‌آوردند كه یك رشتة احكامِ كلیِ عقلی را دربارة هستی به‌دست می‌داد. مكتب‌های مختلف فلسفی وجود داشت، به‌تدریج بیشتر شد و هم‌چنان هم در فزایندگی است. اما متكلمان صریحاً ابراز می‌كردند كه متعهد به دیانت خاصی هستند و دفاع از تعلیمات و اصول آن دیانت را بر عهده گرفته‌اند. بدیهی بود كه برای دفاع از اصول دیانتی خاص نمی‌شد از خود آن دین استفاده كرد، چون منطقاً دور لازم می‌آمد: شما نمی‌توانید از سخنان كسی، به‌نفع هم‌او حجت بیاورید، بلكه باید بیرون از آن سخن بایستید و احتجاجات مستقلی را عرضه كنید.

 

متكلمان برای عرضة احتجاجات مستقل، دو كار می‌كردند: یا خودشان سلاح‌های لازم را برای دفاع از دیانت ویژة خود می‌ساختند و یا این سلاح‌ها را از زراد‌خانة فلسفه وام یا اقتباس می‌كردند. ما این دو روش را در تاریخ فرهنگ مسیحی و اسلامی و دیگر ادیان داشته‌ایم و داریم و امری كاملاً شناخته شده و عقلانی بود. فی‌المثل فخر رازی یا بزرگان معتزله خودشان برای دفاع از دین، اسلحه‌سازی می‌كردند و خود را محتاج فیلسوفان نمی‌دانستند، و از سوی دیگر كسانی مثل خواجه نصیر توسی كه هم فیلسوف و هم متكلم بود، برای دفاع عقلانی از دین سلاح‌های لازم را از زرادخانة فلسفه وام می‌گرفتند. پس از خواجه نصیر، علم كلام خصوصاً در فرهنگ شیعی بسیار فلسفی شد، یعنی متكلمان بیش از پیش و به طور فزاینده‌ای رو به فلسفه آوردند و از آنجا سلاح خود را وام كردند و دیگر حاجت به اسلحه‌خانه متكلمان نداشتند.

 

در گذشته گاهی فیلسوفان بر متكلمان طعن می‌‌زدند كه سلاح‌های آنها برندگی كافی ندارد. این سلاح‌های خودساخته اگرچه به نظر متكلمان نیكو و قابل استفاده به‌شمار می‌رفت، از دید فیلسوفان زنگ‌زده بود و كارایی نداشت. بر این نكته انگشت تأكید می‌نهم كه فیلسوفان ما در كمال زیركی متفطن بر لوازمِ معرفت‌شناختیِ نقدِ خود بر متكلمان بودند و لذا هیچ‌گاه بر آنان ایراد نگرفتند كه شما چون متعهد و سرسپرده به دفاع از مكتب خاصی هستید و از ابتدا تصمیم خود را گرفته‌اید، پس هرچه بگویید بی‌فایده است. آنان می‌دانستند كه چنین ایرادی بسیار ناوارد، غیرفیلسوفانه و غیرمعرفت‌شناسانه است. همان‌گونه كه گفته شد مهم‌ترینِ ایرادِ فیلسوفان بر پاره‌ای از متكلمان این بود كه ابزار آنان برای دفاع از دین و ایمانیات، ناكارآمد و ضعیف است. به‌عنوان مثال: برخی از متكلمان مسلمان و مسیحی منكر اصل علیت و سنخیت علل با معلول بودند، چون می‌پنداشتند كه پاره‌ای از مسایل مثل اختیار آدمی را می‌توانند با انكار علیت حل كنند؛ آنان گمان می‌بردند اگر اصل علیت آهنینی وجود داشته باشد كه همة حوادث با طناب آن اصل به یكدیگر پیچیده شده باشد و هیچ مجال مانوری برای هیچ حادثه‌ای حتی برای ارادة انسان باقی نماند، در آن صورت جبر محض بر افعال انسانی حكم‌فرما خواهد شد. آنان برای رهانیدن آدمیان از این جبر اختیارسوز، اصل علیت را سست می‌كردند تا به مطلوب خود كه اثبات اختیار باشد، نایل آیند. فیلسوفان بر آنان خرده می‌گرفتند كه راه اثبات اختیار چنین نیست؛ و سست كردن اصل علیت توالی فاسد و مضار فراوانی دارد كه برای اثبات اختیار نمی‌ارزد آن همه پیامدهای زیان‌بار را به جان بخریم. نكتة مهم در چنین مباحثی این بود: تا آنجا كه من می‌دانم هیچ‌گاه هیچ فیلسوفی بر هیچ متكلمی خرده نگرفت كه شما در ابتدا به چیزی ایمان آورده‌اید و سپس می‌خواهید آن را اثبات كنید؛ و در این امر كاملاً هم محق بودند، چون اهمیتی ندارد كه آدمی ابتدائاً چه تصمیمی گرفته و چه تعهدی به كجا سپرده است، مهم دلیل و حجتی است كه شخص بر اثبات مدعای خود اقامه می كند؛ اگر دلیل او رسا بود، سخن او را می‌پذیریم و ایمان و تعهد پیشین او را نشسته بر مسند اثبات و ثبوت می‌شناسیم، و اما اگر دلیل او رسا نبود، سخن او را نمی‌پذیریم اگرچه صد قسم بر صحت اعتقاد خود یاد كند و یا هزار بار تأكید كند كه او مطلقاً در داوری خود بی‌طرف بوده است؛ احوال روانی و شخصی عالمان در علم و معرفت كه امری جمعی است، مطلقاً مدخلیتی ندارد.

 

دانش فیزیك نه رأی این فیزیك‌دان است و نه رأی آن دیگری، بلكه هم‌چون رودی جاری است كه فیزیك‌دان‌ها در آن شنا می‌كنند، علم فقه هم همین‌طور است، نه رأی این فقیه است و نه رأی آن فقیه، نه سخنان شیخ توسی است و نه فتاوی صاحب جواهر، فقیهان شناگران رودخانة فقه هستند و فقه دانشی است كه بر دوش این دانشمندان سوار است اما از یكایك آنها مستقل است. فقه مجموعه‌ای است از اختلافات، رقابتها، نقدها و مخالفت‌های فقیهان كه درحال خروش و جریان و پیش‌روی است و هر علمی چنین است. تقوا یا بی‌تقوایی فقیهان، دل در گرو مكتبی داشتن یا نداشتن و مسایلی از این قبیل، در علم انعكاس ندارد؛ علم عبارت است از مسایل، پرسش‌های عالمانه و پاسخ‌های روش‌مندی كه به پرسش‌ها داده شده است، و البته این پاسخ‌های روش‌مند گاه موفق هست و گاه نیست؛ كار عالمان است كه به بررسی موفقیت یا عدم موفقیت آن پاسخ‌ها بپردازند و پرداختن به همین امور است كه رفته‌رفته یك علم را پدید می‌آورد.

 

از سوی دیگر محدثانی چون احمد بن حنبل نیز بر متكلمان طعن می‌زدند كه آنان ابتدا ایرادهای مخالفان و منكران دین را مطرح می‌كنند و بعد جواب آنها را می‌دهند و همین امر باعث می‌شود كه سخنان مخالف دین هم در جامعه مطرح شود و مشتری پیدا كند، این ایراد هم صرف‌نظر از درستی یا نادرستی آن، از این جنس نیست كه متكلم چون پیشاپیش متعهد است، سخن او اعتباری ندارد. پس هیچ فیلسوف و حتی فقیهی به متكلم نگفته است كه علم كلام به‌معنای واقعی كلمه، علم نیست، از بنیاد اشكال دارد و اساساً تولدیافتنی نیست، چون برای دفاع از مواضع خاصی بنا شده و همین امر باعث می‌شود كه بی‌طرفی از متكلم ستانده شود. فیلسوفان این ایراد را بر متكلمان نمی‌گرفتند چون ایراد واردی نبود و متكلمان می‌توانستند پاسخ دهند كه شما چه‌كار به پیش‌فرض‌های ما دارید، به ادلة ما نگاه كنید و اگر قوی است بپذیرید.

 

منطقاً هیچ اشكالی ندارد كه در ابتدا نظركسی به چیزی جلب و دل‌بستة آن شود و سپس ادلة محكمی برای اثباتش پیدا كند. این گزاره كه احوال فردی و روانی عالمان هیچ مدخلیتی در علم به‌عنوان یك معرفت جمعی وجاری ندارد، یكی از اصول مؤكد و مهم معرفت‌شناسی نوین است. البته فیلسوفان ما این مطلب را به صراحت نگفته‌اند. اساساً  در فلسفة اسلامی معرفت‌شناسی یك امر درجة اول نبود؛ فیلسوفان چندان به آن نمی‌پرداختند، البته از پاره ای زوایای آن مطلع بودند و دربارة آن سخن می‌گفتند، اما فن مستقلی به نام معرفت‌شناسی در فلسفة اسلامی وجود ندارد. مرحوم مطهری در حواشی خود بر كتاب اصول فلسفه و روش رئالیسم چندین بار تأكید می‌كند كه ما تا ذهن را نشناسیم نمی‌توانیم فلسفه داشته باشیم و به تعبیر دیگر، تا معرفت‌شناسی نداشته باشیم نمی‌توانیم فلسفه داشته باشیم. از همین رو معرفت‌شناسی منطقاً بر فلسفه و علم مقدم است. در این دانش است كه پرسش‌هایی نظیر این مطرح می‌شود كه آیا در علم، از روان‌شناسی عالمان و از دل‌بستگی‌های آنها، باید سخنی به میان آوریم یا نه؟ پاسخ معرفت‌شناسان به این نوع پرسش‌ها منفی است چرا كه علم، احوال روانی عالمان و به تعبیر گذشتگان، جزو كمالات نفسانی و كیفیات نفسانی نیست، علم حجت‌هایی است كه عالمان در پیش می‌نهند و مخاطب آن نیز جامعة عالمان هستند. علم یك متاعِ مشتركِ مشاع در نزد همة عالمان است و همة آنان در پدید آوردن، پالایش، نقد، پیرایش و تكامل آن مشاركت دارند.

 

با این وصف پس علم كلام نقص ذاتی ندارد، ممكن است رأی این متكلم یا آن متكلم ایرادی داشته یا حجت آن دیگری دچار نقص باشد، چنان ‌كه در همة علوم همین‌گونه است، اما در علم كلام یك پارادوكس یا عیب ذاتی رخنه نكرده است كه بنیادش بر آب باشد. برای نقد این علم باید ادلة آن را بررسی كرد تا ببینیم متكلمان كه از عهدة اثبات مرام بر آمده‌اند یا نه.

 

بر این نكات بیفزایم: موضوع علم كلام دفاع از دین ویژه‌ای است و به همین دلیل هم شاخه شاخه می‌شود. ما علم كلام مسیحی، اسلامی، یهودی و... داریم كه هر كدام از این شاخه‌ها به اثبات مقاصد خود متعهد است. بر حسب نوع دین، تعهد متكلم نیز فرق می‌كند. علم كلام اسلامی پیش از ورود ماركسیسم به كشور ما و پس از آن بسیار تفاوت كرده است. مثلاً شهید مطهری متكلمی بود كه خود را متعهد به دفاع از مواضع اسلامی در مقابل شبهات مخالفان می‌دانست و اتفاقاً سلاح خود را از زرادخانة فلسفه اقتباس می‌كرد؛ صریحاً هم به متكلمان ایراد می‌گرفت و معتقد بود ضعفی در مقدمات كلامی آنها است كه برای جبران آن باید از فلسفه بهره گرفت. او در مواضع مختلف و از جمله در اصول اعتقادات، كار كلامی می‌كرد و چون این اصول به شیوه‌ای تازه از ناحیه ماركسیسم مورد حمله و شبهه قرار گرفته بود، او می‌كوشید از آنها دفاع كند. در حالی‌كه فیلسوفان و متكلمان پیشین ما اصلاً چنین بحث‌هایی نداشتند چون با چنین شبهاتی هم مواجه نبودند.

 

 پس از بیان این مقدمه، وارد بحث روشن‌فكری و روشن‌فكری دینی می‌شویم و بررسی می‌كنیم كه روشن‌فكری دینی معنا دارد یا نه، و اصلاً چیزی به اسم روشن‌فكری دینی داریم یا نه. درست به همان معنا كه كلام دینی داریم و در وجود آن هیچ اشكال و شبهه‌ای وجود ندارد و علی‌رغم این‌كه متكلم صراحتاً بیان می‌كند كه مواضعی دارد و در دفاع از آن می‌كوشد، چنین چیزی مطلقاً هیچ خللی در دانش او، به منزلة یك رشتة علمی معتبر، نمی‌افكند، به همین صراحت هم می‌توان از استواری منطقی روشن‌فكری دینی سخن گفت و از آن دفاع كرد. پیش‌فرض‌ها و تعهدات افراد اساساً موجب نمی‌شود كه روشن‌فكر از روشن‌فكر بودن بیفتد و از حجت او كاسته شود. كمال معرفت‌ناشناسی است كه انسان تصور كند اگر به سراغ احوال روانی عالمان برود، می‌تواند موفق به كشف نقصان یا عیب منطقی در سخن آنان بشود چون معرفت امری جمعی و جاری است و روشن‌فكری و تفكر نیز همین‌گونه است. تفكر این نیست كه من در خلوت بنشینم و با خود فكر كنم و درست یا نادرست به نتیجه‌ای هم برسم، آن‌چه تفكر را تفكر می‌كند این است كه آن را با دیگران در میان بگذارم. دیگران هم سخن و نقد خود را با من در میان بگذارند تا این فكر در جامعه عالمان بروید و سایه‌افكن شود و دیگران در سایة آن بیاسایند. نكتة دیگر و مهم‌تر این‌كه به قول سعدی:

 

هیچ‌كس بی دامنی تر نیست اما دیگران                   باز می‌پوشند و ما بر آفتـاب افكنده‌ایم

 

اصلاً آدم بی‌تعهد پیدا نمی‌شود. منتها بعضی تعهدات نام دارد و بعضی بی‌نام است. چنین نیست كه كسی بگوید كه من تعهد دینی ندارم و لذا هیچ تعهدی هم نداشته باشد. او تعهدات و دل‌بستگی‌‌های دیگری دارد كه یا اسم ندارد و یا اسمش را نمی‌آورد. پاره‌ای از این تعهدات شناخته‌شده و نام‌دار است و اتفاقاً همین آشكاری، داوری را آسان‌تر و شفاف‌تر می‌كند. معلوم است كه شخص از كدام موضع و راجع به چه چیزی سخن می‌گوید؛ اما پاره‌ای از دل‌بستگی‌ها در عین این‌كه وجود دارد، نام ندارد و یا نام آن ابراز و اظهار نمی‌شود و اتفاقاً همین عدم شفافیت، در داوری تیرگی می‌افكند و برای نقد دقیق مانع‌تراشی می‌كند. از همین رو، بهتر است كه هر كس مواضع و تعهدات خود را آشكارا بگوید تا به هنگام نقد و بررسی معلوم باشد كه چه چیزی باید مورد نقد و حمله قرار گیرد تا نتایج شفاف‌تری هم به‌دست آید.

 

در عالم علم، صراحت و صداقت و شفافیت اولین ارزش است؛ معنای تقوای علمی این است كه چیزی را مخفی نكنید، عالَم تجارت نیست كه عالِم كاسب‌وار جنس خود را مخفی كند یا نرخ واقعی آن را به كسی نگوید تا آن را گران‌تر بفروشد. در اینجا عالم باید متاع خود را بر آفتاب بیندازد و چیزی را كه وجود دارد حقیقتاً فاش كند، گو این‌كه یكی از كارهای همیشگی عالمان دیكانستركشن است كه در فارسی آن را شالوده‌شكنی معنا كرده‌اند و من واژة شرحه‌شرحه كردن را در برابر این كلمه بیشتر می‌پسندم. همان‌كه مولانا گفت:

 

سینه خواهم شرحه‌شرحه از فراق             تـا بگویـم شـرح درد اشتیـاق

 

عالمی چیزی را می‌سازد و دیگری  آن را اوراق می‌كند و بند از بند و تار از پود آن می‌‌گشاید و از قضا تناسبی را نشان می‌دهد كه ای‌بسا بر خود عالم هم روشن نبوده است و خود او هم نمی‌دانسته است كه وابسته به چه رشته‌هایی از اندیشه بوده، تحت تأثیر چه مؤثراتی قرار گرفته است. كتاب مبادی مابعدالطبیعی علوم نوین نوشتة فیلسوف آمریكایی ادوین آرثربرت و نیز كتاب خواب‌گردها اثر آرتوركوستلر كه دربارة كپرنیك، كپلر، گالیله و نیوتن است را ملاحظه كنید. تمام سخن این نویسندة خوش‌ذوق این است كه این عالمان بزرگ و پیش‌روان علوم تجربی در خواب راه می‌رفتند؛ البته خودشان گمان می‌كردند در نهایت روشنی و اختیار حركت می‌كنند، اما امروز پس از گذشت‌ چهار قرن، وقتی فعالیت‌ها و تجربه‌ها، نوشته‌ها و استدلال‌های آنها را شرحه‌شرحه می‌كنیم، درمی‌یابیم مثل آدم‌های خواب‌آلود كه نه پیش و نه پس خود را می‌بینند، حركت لرزانی دارند. دقت كنید كه در این موارد ما با علم تجربی هم سروكار داریم كه اتفاقاً از هر معرفتی عینی‌تر و بی‌طرف‌تر است و تجربه در آن داور نهایی است كه به تعبیر گالیله صد دلیل نمی‌تواند یك تجربه را ابطال كند. این حكم تنها مخصوص كپلر و گالیله نیست، حكم همة آدمیان است. با این روش (شرحه‌شرحه كردن) است كه بسیاری از اسرار در رشد علم و آبشخورهای فكری عالمان كه بر خود آنان آشكار نبوده است، بر آدمی فاش می‌شود. در كتاب مبادی مابعدالطبیعی علوم نوین این سخن با قوت فلسفی بیشتری بیان شده، استدلالات و قراین تاریخی زیادی به دست داده شده است تا مشخص شود پیش‌روان علم جدید چه پیش‌فرض‌های ناشناخته‌ و بعضاً حیرت‌آوری داشته‌اند كه بر خودشان هم نامكشوف بوده است. لذا این‌گونه نیست كه افراد پیش‌فرض‌ها و دل‌بستگی‌های نهانی نداشته باشند، هیچ‌كس از این حكم معاف و مستثنا نیست، همه تردامن هستند اما یكی این آلودگی را بر آفتاب افكنده تا خشك و سترده شود و دیگری آن را بازپوشانده است. اصلاً دانش بدون پیش‌فرض و عالم بی‌تعهد ممكن نیست.

 

مورخان و دانش‌مندانی نظیر كوستلر و برت درحقیقت جاده را برای یك رأی فلسفی و معرفت‌شناسانة نسبتاً مهم صاف كرده‌اند. مثلاً آرتور كوستلر در داوری بین كلیسا و گالیله رأی تازه‌ای ابداع كرد: چنان كه می‌دانید كلیسا با گالیله در افتاد و البته برخلاف آن‌چه مشهور است اعدامش نكردند اما او را در حصر خانگی و تنگنا قرار دادند تا از دنیا رفت. به كتاب او هم نهایتاً اجازة انتشار دادند اما یكی از كشیش‌های كلیسا را مأمور كردند مقدمة مفصل و معرفت‌شناسانه‌ای بر این كتاب نوشت و به دقت تمام موضع معرفت‌شناسانة نجومی گالیله را بیان كرد و از او خواست آن را نه به صورت امری قطعی بلكه به صورت یك فرضیه ابراز كند؛ به همین جهت هم ما امروز نام كلیسا را به بلندی و سرفرازی می‌بریم. از كتاب كپرنیك(گالیله؟) 400 نسخه منتشر شد كه‌ حداقل 200 نسخة آن تا امروز باقی ‌است كه این مطلب با توجه به تخصصی بودن این كتاب و سطح پایین سواد مردم زمانه، خود حكایت گویایی از ظرفیت دانش‌مندان آن دوره است.

 

بنابر آن‌چه كوستلر می‌گوید در مناقشة كلیسا با گالیله، هر دو طرف پیش‌فرض‌ها و ایمانیاتی داشتند، این‌گونه نبود كه در یك سو دانش‌مندِ روشن‌اندیشِ بی‌طرف و بدون پیش‌فرضی چون گالیله و در مقابل او عده‌ای ابلهِ تاریك‌اندیشِ ضدعلم ایستاده باشند. ماجرا بسیار پیچیده‌تر بود. در كتابی كه دختر گالیله دربارة پدرش نوشته است، می‌توان هم احوال روانی او را كه آدمی ماجراجو و جنجالی بود و از دعوا با كلیسا هم بدش نمی‌آمد و هم موضع‌گیری‌های كلیسا را در برابر او شناخت. آرثربرت نیز در كتاب خود، شبیه همان توضیحات را خصوصاً دربارة نیوتن و پیش‌فرض‌های نهانی او داشت و مجموع این موارد به یك رأی تاریخی فلسفی در فلسفة علم منتهی شد كه آن را تامس‌كوهن در آمریكا به نحوی و میشل فوكو در فرانسه به نحو دیگری بیان كرد و من البته بیان تامس‌كوهن را بیش‌تر می‌پسندم چون واضح‌تر، شفاف‌تر و مبتنی بر قراین علمی و تاریخی بسیار زیادتری است. بنا بر این دیدگاه دانش تجربی شباهت فراوانی به ایدئولوژی‌ها دارد، پارادایم پدید می‌آورد و اذهان را مسخر می‌كند. دانش‌مندان هم در دل این پارادایم‌ها به وجود می‌آیند، ذهنی ایدئولوژیك پیدا می‌كنند و پیش‌فرض‌های ستبری در ذهن آنها می‌روید كه در پاره‌ای موارد توان اندیشیدن خارج از این پارادایم‌ها را نمی‌یابند. چنین كاری البته ممنوع نیست و چه‌بسا به زبان خود را اهل نقد می‌دانند اما در عمل این‌طور نیست؛ علی‌الخصوص نسل‌های بعد وقتی اندیشه‌های آنان را شرحه‌شرحه می‌كنند، آن پیش‌فرض‌های نهانی را كشف می‌كنند. پس علی‌رغم اینكه پوزیتیویست‌ها خط فاصل پررنگی بین علم و دین می‌كشیدند، امروزه تحقیقات تامس‌كوهن و دیگران نشان می‌دهد كه از این حیث، علم و دین بسیار به هم نزدیكند، یعنی علوم تجربی كمابیش همان‌گونمه با ذهن دانش‌مندان رفتار می‌كنند كه دین با ذهن دین‌داران، و نزاع علم و دین در واقع به نظام دو گونه دین تبدیل شده است…. ادامه دارد .....

امتیاز دهی: